تبليغاتX
 

اند مرام از نوع تبریزی :

در يکی از بازی هايی که بين تيم ملی ايران و منتخب تبريز برگزار شده بود، وقتی که سعيد صدري، شوخ ترين داور تاريخ فوتبال ايران برای تبريزی ها پنالتی گرفت مدافع تبريزی توپ را به بغل گرفت و گفت : "کيشي! تبريز ده پنالتی اولماز. نامرد اولما !" ترجمه : مرد! در تبريز پنالتی وجود ندارد. نامرد نباش !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:43  توسط گـــالینابلانکـــا  | 

 

 

جمعه ها اصولا من عادت دارم خودم رو با مثنوی معنوی مولانا سرگرم کنم و امروز به سرم زد بعد از این هر هفته یکی از داستانهای مثنوی را در اینجا بیاورم و امیدوار باشم که شما دوستان از نکات ظریف آن در زندگی استفاده کنید و برای شما نردبانی باشد به سمت کمال؛ پس:

 

بشنوید ای دوستان این داستان/خود حقیقت شرح حال ماست آن

 

داستان آن کنیزک که با خر خاتون شهوت می راند و او را چون بز و خرس شهوت راندن آدمیانه آموخته بود و کدویی در قضیب خر می کرد تا از اندازه نگذرد وقتی خاتون کنیزک بر آن وقوف یافت لیکن دقیقه ی کدو را ندید و کنیزک را به بهانه ای از سر خود وارهاند و چون بی کدو به زیر خر رفت به فضیحت هلاک شد. کنیزک چون بیامد و شاهد ماجرا شد شروع به نوحه کرد و گفت : ای جانم و ای چشم روشنم ، کیر دیدی و کدو ندیدی؟ ذکر دیدی و آن دگر ندیدی؟

 

یک کنیزک یک خری بر خود فکند/از وفور شهوت و فرط گزند

آن خر نر را به گان خو کرده بود/خر جماع آدمی پی برده بود

یک کدویی بود حیلت سازه را/در نرش کردی پی اندازه را

در ذکر کردی کدو را آن عجوز/تا رود نیم دگر وقت سپوز

گر همه کیر خر اندر وی رود/آن رحم وان روده ها ویران شود

خر همی شد لاغر و خاتون او/مانده عاجز کز چه شد این خر چو مو

نعلبندان را نمود آن خر که چیست/علت او که نتیجه ش لاغری است

هیچ علت اندر او ظاهر نشد/هیچکس از سرّ او مخبر نشد

در تفحص اندر افتاد او به جد/شد تفحص را دمادم مستعد

جدّ را باید که جان بنده بود/زانکه جد جوینده یابنده بود

چون تفحص کرد از حال اِشَک/دید خفته زیر خر آن نرگِسَک

از شکاف در بدید آن حال را/بس عجب آمد از آن آن زال را

خر همی گاید کنیزک را چنان/که به عقل و رسم مردان با زنان

در حسد شد گفت این چون ممکن است/پس من اولیتر که خر ملک من است

خر مهذّب گشته و آموخته/خوان نهادست و چراغ افروخته

کرد نا دیده و در خانه بکوفت/کای کنیزک چند خواهی خانه روفت

از پی روپوش می گفت این سحن/کای کنیزک آمدم در باز کن

کرد خاموش و کنیزک را نگفت/راز را از بهر طمع خود نهفت

پس کنیزک جمله آلات فساد/کرد پنهان پیش شد در را گشاد

رو تُرُش کرد و دو دیده پر ز نم/لب فرو مالید یعنی صایمم

زیر لب گفت این نهان کرد از کنیز/داشتش آن دم چو بی جرمان عزیز

بعد از آن گفتش که چادر نه به سر/رو فلان خانه زمن پیغام بر

این چنین گو و چنین کن وانچنان/مختصر کردم من افسانه زنان

در فرو بست آن زن و خر را کشید/شادمانه لاجرم کیفر چشید

در میان خانه آوردش کشان/خفت اندر زیر آن نر خر ستان

هم بر آن کرسی که دید او از کنیز/تا رسد در کام خود آن قحبه نیز

پا بر آورد و خر اندر وی سپوخت/آتشی از کیر خود در وی فروخت

خر مودب گشته در خاتون فشرد/تا به خایه در زمان خاتون بمرد

بر درید از زخم کیر خر جگر/روده ها بگسسته شد از همدگر

دم نزد در حال آن زن جان بداد/کرسی از یک سو از یک سو فتاد

صحن خانه پر ز خون شد زن نگون/مُرد او و برد جان ریب المنون

مرگ بد با صد فضیحت ای پدر/تو شهیدی دیده ای از کیر خر

دانکه این نفس بهیمی نر خر است/زیر او بودن از آن ننگینتر است

در ره نفس ار بمیری در منی/تو حقیقت دان که مثل آن زنی

نفس ما را صورت خر بدهد او/زانکه صورتها کند بر وفق خو

آن کنیزک می شد و می گفت آه/ کردی ای خاتون تو استا را به راه

کار بی استاد خواهی ساختن/جاهلانه جان بخواهی باختن

ای زمن دزدیده علمی ناتمام/ننگ آمد که بپرسی حال دام

نعمت از دنیا خورد عاقل نه غم/جاهلان محروم مانده در ندم

مرغ اندر دام دانه کی خورد؟/دانه چون زهر است در دام ار چرد

مرغ غافل می خورد دانه ز دام/همچو اندر دام دنیا این عوام

پس کنیزک امد از اشکاف در/ دید خاتون را بمرده زیر خر

گفت ای خاتون احمق این چه بود/ گر تو استاد خوش نقشی نمود

ظاهرش دیدی سرش از تو نهان/اوستا ناگشته بگشادی دکان

کیر دیدی همچو شهد و چون خبیض/آن کدو را چون ندیدی ای حریص

یا چو مستغرق شدی در عشق خر/آن کدو پنهان بماندت از نظر

ظاهر صنعت بدیدی ز اوستاد/اوستادی برگرفتی شاد شاد

ای بسا زرّاق گول بی وقوف/از ره مردان ندیده غیر صوف

ای بسا شوخان ز اندک احتراف/از شهان ناموخته جز گفت و لاف

هر یکی در کف عصا که موسی ام/می دمد بر ابلهان که عیسی ام

آه از آن روزی که صدق صادقان/باز خواهد از تو سنگ امتحان

آخر از استاد باقی را بپرس/این حریصان جمله کورانند و خرس

جمله جستی بازماندی از همه/صید گرگانند این ابله رمه

صورتی بشنیده گشتی ترجمان/بی خبر از گفت خود چون طوطیان

 

خلاصه داستان در یک بیت :

 

چون ندانی دانش آهنگری/ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری

 

در پایان لازم به ذکر است که :

 

ای برادر قصه چون پیمانه است/معنی اندر وی مثال دانه است

دانه ی معنی بگیرد مرد عقل/ننگرد پیمانه را گر گشت نقل

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 19:51  توسط گـــالینابلانکـــا  |