اند مرام از نوع تبریزی :
در يکی از بازی هايی که بين تيم ملی ايران و منتخب تبريز برگزار شده بود، وقتی که سعيد صدري، شوخ ترين داور تاريخ فوتبال ايران برای تبريزی ها پنالتی گرفت مدافع تبريزی توپ را به بغل گرفت و گفت : "کيشي! تبريز ده پنالتی اولماز. نامرد اولما !" ترجمه : مرد! در تبريز پنالتی وجود ندارد. نامرد نباش ! ![]()
جمعه ها اصولا من عادت دارم خودم رو با مثنوی معنوی مولانا سرگرم کنم و امروز به سرم زد بعد از این هر هفته یکی از داستانهای مثنوی را در اینجا بیاورم و امیدوار باشم که شما دوستان از نکات ظریف آن در زندگی استفاده کنید و برای شما نردبانی باشد به سمت کمال؛ پس:
بشنوید ای دوستان این داستان/خود حقیقت شرح حال ماست آن
داستان آن کنیزک که با خر خاتون شهوت می راند و او را چون بز و خرس شهوت راندن آدمیانه آموخته بود و کدویی در قضیب خر می کرد تا از اندازه نگذرد وقتی خاتون کنیزک بر آن وقوف یافت لیکن دقیقه ی کدو را ندید و کنیزک را به بهانه ای از سر خود وارهاند و چون بی کدو به زیر خر رفت به فضیحت هلاک شد. کنیزک چون بیامد و شاهد ماجرا شد شروع به نوحه کرد و گفت : ای جانم و ای چشم روشنم ، کیر دیدی و کدو ندیدی؟ ذکر دیدی و آن دگر ندیدی؟
یک کنیزک یک خری بر خود فکند/از وفور شهوت و فرط گزند
آن خر نر را به گان خو کرده بود/خر جماع آدمی پی برده بود
یک کدویی بود حیلت سازه را/در نرش کردی پی اندازه را
در ذکر کردی کدو را آن عجوز/تا رود نیم دگر وقت سپوز
گر همه کیر خر اندر وی رود/آن رحم وان روده ها ویران شود
خر همی شد لاغر و خاتون او/مانده عاجز کز چه شد این خر چو مو
نعلبندان را نمود آن خر که چیست/علت او که نتیجه ش لاغری است
هیچ علت اندر او ظاهر نشد/هیچکس از سرّ او مخبر نشد
در تفحص اندر افتاد او به جد/شد تفحص را دمادم مستعد
جدّ را باید که جان بنده بود/زانکه جد جوینده یابنده بود
چون تفحص کرد از حال اِشَک/دید خفته زیر خر آن نرگِسَک
از شکاف در بدید آن حال را/بس عجب آمد از آن آن زال را
خر همی گاید کنیزک را چنان/که به عقل و رسم مردان با زنان
در حسد شد گفت این چون ممکن است/پس من اولیتر که خر ملک من است
خر مهذّب گشته و آموخته/خوان نهادست و چراغ افروخته
کرد نا دیده و در خانه بکوفت/کای کنیزک چند خواهی خانه روفت
از پی روپوش می گفت این سحن/کای کنیزک آمدم در باز کن
کرد خاموش و کنیزک را نگفت/راز را از بهر طمع خود نهفت
پس کنیزک جمله آلات فساد/کرد پنهان پیش شد در را گشاد
رو تُرُش کرد و دو دیده پر ز نم/لب فرو مالید یعنی صایمم
زیر لب گفت این نهان کرد از کنیز/داشتش آن دم چو بی جرمان عزیز
بعد از آن گفتش که چادر نه به سر/رو فلان خانه زمن پیغام بر
این چنین گو و چنین کن وانچنان/مختصر کردم من افسانه زنان
در فرو بست آن زن و خر را کشید/شادمانه لاجرم کیفر چشید
در میان خانه آوردش کشان/خفت اندر زیر آن نر خر ستان
هم بر آن کرسی که دید او از کنیز/تا رسد در کام خود آن قحبه نیز
پا بر آورد و خر اندر وی سپوخت/آتشی از کیر خود در وی فروخت
خر مودب گشته در خاتون فشرد/تا به خایه در زمان خاتون بمرد
بر درید از زخم کیر خر جگر/روده ها بگسسته شد از همدگر
دم نزد در حال آن زن جان بداد/کرسی از یک سو از یک سو فتاد
صحن خانه پر ز خون شد زن نگون/مُرد او و برد جان ریب المنون
مرگ بد با صد فضیحت ای پدر/تو شهیدی دیده ای از کیر خر
دانکه این نفس بهیمی نر خر است/زیر او بودن از آن ننگینتر است
در ره نفس ار بمیری در منی/تو حقیقت دان که مثل آن زنی
نفس ما را صورت خر بدهد او/زانکه صورتها کند بر وفق خو
آن کنیزک می شد و می گفت آه/ کردی ای خاتون تو استا را به راه
کار بی استاد خواهی ساختن/جاهلانه جان بخواهی باختن
ای زمن دزدیده علمی ناتمام/ننگ آمد که بپرسی حال دام
نعمت از دنیا خورد عاقل نه غم/جاهلان محروم مانده در ندم
مرغ اندر دام دانه کی خورد؟/دانه چون زهر است در دام ار چرد
مرغ غافل می خورد دانه ز دام/همچو اندر دام دنیا این عوام
پس کنیزک امد از اشکاف در/ دید خاتون را بمرده زیر خر
گفت ای خاتون احمق این چه بود/ گر تو استاد خوش نقشی نمود
ظاهرش دیدی سرش از تو نهان/اوستا ناگشته بگشادی دکان
کیر دیدی همچو شهد و چون خبیض/آن کدو را چون ندیدی ای حریص
یا چو مستغرق شدی در عشق خر/آن کدو پنهان بماندت از نظر
ظاهر صنعت بدیدی ز اوستاد/اوستادی برگرفتی شاد شاد
ای بسا زرّاق گول بی وقوف/از ره مردان ندیده غیر صوف
ای بسا شوخان ز اندک احتراف/از شهان ناموخته جز گفت و لاف
هر یکی در کف عصا که موسی ام/می دمد بر ابلهان که عیسی ام
آه از آن روزی که صدق صادقان/باز خواهد از تو سنگ امتحان
آخر از استاد باقی را بپرس/این حریصان جمله کورانند و خرس
جمله جستی بازماندی از همه/صید گرگانند این ابله رمه
صورتی بشنیده گشتی ترجمان/بی خبر از گفت خود چون طوطیان
خلاصه داستان در یک بیت :
چون ندانی دانش آهنگری/ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری
در پایان لازم به ذکر است که :
ای برادر قصه چون پیمانه است/معنی اندر وی مثال دانه است
دانه ی معنی بگیرد مرد عقل/ننگرد پیمانه را گر گشت نقل